چهارشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۵ - ۱۱:۰۴

روایت‌های کتابداران از روزهای جنگ با عنوان «راویخوان»

راویخوان

در راستای طرح «راویخوان»، کتابداران و اعضا، روایت‌های روزانه خود را از روزهای جنگ تحمیلی آمریکایی صهیونی، به روابط عمومی اداره‌کل کتابخانه‌های عمومی لرستان، ارسال می‌کنند.

به گزارش روابط عمومی اداره کل کتابخانه های عمومی لرستان، در راستای فراخوان طرح «راویخوان»، کتابدار فاطمه مرادی فر، روایتی از سی و دومین روز ایستادگی به روابط عمومی ارسال کرد:

«بازگشت به آغاز در میانه طوفان 
امروز، در یازدهمین روز از بهارِ نبرد، ساعت ۹ صبح دوباره قدم در کتابخانه امام جعفر صادق (ع) گذاشتم. تقدیر عجیبی است انگار زمان به عقب بازگشته اولین روزهای کاری ام را همین جا تجربه کردم، سه ماه شیرین که الفبای خدمت را آموختم و بعد راهی کتابخانه مرکزی شدم.
راستش هنوز هم هر صبح که بیدار می‌شوم، ناخودآگاه مسیرِ همیشگیِ کتابخانه مرکزی در ذهنم نقش می‌بندد؛ همان ساختمانی که خانه دوم ما بود و در هجومِ بی‌رحمانه‌ی جنگ، زخم بر تنش نشست و سقفش فرو ریخت. حالا آن کتابخانه، با تمام خاطرات و قفسه‌هایش، ناچار به سکوت و تعطیلی شده است و هر کدام از همکاران کتابخانه مرکزی مثل پرنده‌ای که لانه‌اش آسیب دیده باشد، به نزدیک‌ترین کتابخانه‌ی محل زندگیشان رفته‌اند و در آنجا به عنوان «مهمان»، چراغِ آگاهی را روشن نگه داشته‌اند.
با اینکه دلم برای آن سقفِ آشنا و راهروهای کتابخانه مرکزی پر می‌کشد، اما حضور خانم مرادی مسول کتابخانه ی امام جعفر صادق ع  که در آستانهِ دَر ایستاده بود، نخستین نشانه‌ی امنیتِ امروزم شد. کتابخانه‌ی فعلی ما در جنوبِ شهر وسط یک پارک، گویی نبضِ تپنده‌ی زندگی است. تماشای رفت‌وآمد مردم و هیاهوی ماشین‌ها میان درختان، چنان دلم را قرص کرد که برای لحظه‌ای، تلخیِ آوارِ کتابخانه مرکزی و سایه‌ی سنگین جنگ از ذهنم پرید و دلم به این روزمرگی های زیبا قرص شد.
مشغول کار بودیم که حضور گرم مدیر کل و همکاران ستادی، جان تازه‌ای به فضا بخشید. لبخندِ همیشگی مدیر برای من فقط یک احوالپرسی ساده نیست؛ پیامی از جنس توانستن و رنگ و بویی از استقامت دارد که انرژی‌ام را برای ایستادن در این سنگر دوچندان می‌کند.
بعد از حال و احوال همکاران، دور هم نشستیم و عطر چای زعفران و دارچینِ خانم مرادی، کمی از غبارِ خستگی و غم را از دلمان شست.
میانِ صحبت‌ها، جمله‌ی مدیرکل مثل شعله‌ای در تاریکی بود که دلم را به روشناییِ پیروزی پیوند زد. ایشان با صلابتی خاص گفتند: «حقیقتِ ماندگار در این جنگ و تمام جنگ‌های پیشین ایران این است که مردمِ ما میان جان و مالشان با این خاک، بی‌درنگ خاک را انتخاب می‌کنند، ما حاضریم تمام داشته‌های مادیمان را از دست بدهیم، اما اجازه ندهیم حتی ذره‌ای از این خاکِ مقدس کم شود؛ و درست به همین دلیل است که این مرز و بوم علی رغم تمام طوفانها، همچنان استوار و پابرجاست.»
امروز ۱۱ فروردین ۱۴۰۵ روزی بود که مدیر کل در کنار کتابدارانش ایستاد تا یادمان بماند که سنگر فرهنگ و آگاهی حتی در روزهای نبرد هرگز خالی نخواهد ماند حتی اگر سقف هایمان آسیب ببیند اراده‌ِمان برای نگهبانی از این آب و خاک هرگز فرو نخواهد ریخت.»